رضا قلى خان ( هدايت )

314

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

چشم‌آرو بمد الف و ضم راء و واو مجهول چيزى كه بجهة دفع چشم‌زخم به عمل آرند اعم از اينكه براى آدمى يا حيوان و كشت و باغ و خانه و سرا باشد سيد حسن غزنوى كفته اى سرتاپا بنازكى سرو سهى * از جملهء نيكوان به خوبى تو بهى بر حسن و جمال پيش مىافزايد * چشم آرو را چو خال بر روى نهى چشك بكسر اول و سكون ثانى بمعنى افزون و غالب و غلبه كردن آمده حكيم فردوسى كفته خرد چون شود كمتر و كام چشك * چنان دان كه ديوانه كردد بچشك و بچشك بمعنى پزشك است يعنى طبيب چشم معروف و نيز اميد چنان كه كويند چشم آن دارم يعنى اميد آن دارم و بمعنى چشم‌زخم فلان را چشم رسيد يعنى چشم‌زخم رسيد زخم زدن است مانند زخمه تار و غيره و آن را چشمزخ و چش‌زخ نيز كويند چشماغل و چشماغيل و چشمالوس بكوشهء چشم نكريستن از روى قهر بر دشمن شمس فخرى كفته كر كند شهريار خصم شكار * سوى كردون نظر به چشماغيل اختران بر زمين نهند ز بيم * از پى بندكى شاه تويل چشم‌آويز چيزى كه از موى مشبّك بافند و زنان پيش چشم آويزند و بيشتر آن است كه رنك آن سياه باشد و ايشان مردان را ببينند و مردان ايشان را نه بينند و آن را ايازى و اياسى كويند و در حرف الف شاهد ايازى كذشت شيخ آذرى كفته سحر چشمان تو باطل نكند چشم‌آويز مست * هرچند بپوشند نباشد مستور و آن را چشم پنام نيز كويند چشم پنام هيكلى باشد كه بجهة دفع چشم‌زخم سازند يا نويسند پنام تبديل پناه است كه بمعنى حافظ و حفظ باشد يعنى دارندهء آن را از چشم بد در پناه خود كرفته باشد شيخ ابو الحسن شهيد كفته بتانكارا از چشم بد بترس بترس * چرا ندارى با خويشتن تو چشم پنام شمس فخرى كفته هركه با حرز مدحتت باشد * نبود حاجتش به چشم پنام چشم چراغ بمعنى خوبى و روشنائى و هر چيز كزيده و نخبهء از ساير چيزهاى امثال خود و كنايه از محبوب و معشوق صاحب حسن فرخى كفته تا ظن نبرى چشم چراغا كه شب آيد * چشم و دل من سير شود زان لب شيرين چشم من و آن روى پر از لاله و پركل * دست من و آن زلف پر از حلقه و پرچين حكيم سنائى كفته قايد چشم چراغ عالمى كردد چو شمع * آنكه پيمايد بديده قامت شبهاى تار و معشوق را چراغ نيز كفته‌اند بهنمجنه است خيز و مىآراى چراغ رى ذو الفقار شيروانى كفته چون عكس غنچه شمع شبستان باغ شد * در روز عيش و خيز و مىآراى چراغ زى زى را بمعنى حيات و زندكى كرفته‌اند چشم خروس دانهء باشد سرخ رنك شبيه به چشم خروس و خال سياهى در ميان دارد كويند سمر درخت بقم است و برهان كفته عربى آن عين الدّيك است و بمعنى شرب سرخ و لب معشوق آمده وقتى كفته‌ام سحركهى كه بنالد خروس چون ناقوس * بجام ريز مى لعل كون چو چشم خروس سعدى كفته لب از لب چو چشم خروس ابلهى بود * برداشتن به خواندن بيهودهء خروس چشمك مصغّر چشم است و فارسى عينك است و بمعنى چشام كه مذكور شد شاعرى به زبان خراسانى كفته چشمكى مزنه و دلى مبره * چشمك ديكرش كمك مكنه و اين بمعنى چشمك زدن است كه معشوق بكوشهء چشم بعاشق اشارتى كند چنان كه مشهور است چشم كاو نام كلى است كه آن را كاو چشم نيز كويند و كاو ميش هم درين بيت نظامى آمده غنچه با چشم كاوميش بناز * مرغ با كوش پيلكوش براز چشمه بمعنى چشمهء آب معروف است ديكر بمعنى مدت چشم بر هم نهادن و كشودن است كه به عربى طرفة العين كويند چشمه‌سار بمعنى جائى كه چشمهء بسيار باشد و بكسر هاء چشمهء سار چشمه‌ايست كه آب از براى رفع ملخ مىبرند و سار بسيار بدنبال آن آب بهرجا كه قصد ريختن آن آب كرده‌اند مىروند و ملخان را بمنقار مىكشند و تمام شوند و نوشته‌اند كه به تجربه رسيده است چشمهء سوزن چشم سوزن را كويند و بمعنى تنكى نيز آمده چنان كه كفته‌اند من كه از دروازه بيرونم نمىبردند خلق * با تو مىآيم كرم در چشم سوزن مىبرى چشينه بر وزن خزينه رنك اسب و استر سفيدمو يعنى خنك نمايش هشتم در جيم پارسى با غين چغ بمعنى چوبى كه بدان ماست از مسكه جدا كنند و بمعانى ديكر در جيم عربى كذشت و بمعنى چغ و الاچغ تركى است كه كه نام خانه‌ايست از چوب مر تركمانان را و در سفر كركان كفته‌ام